مدت ها بود که انتظار اون لحظه رو می کشیدم ... منتظرش بودم ... خودمو با روشای مختلف براش آماده کرده بودم ... اما نشد ... نتونستم خودمو قرص و محکم نگه دارم ...
چیزی که با چشمام داشتم میدیدم تمام هستیمو نابود کرد ... مثل حس خلاء ... بی وزنی ... انگار سبک شده بودم و روحم داشت از تنم خارج می شد ... در عین حال انقدر سنگین شده بودم که احساس می کردم وزن تمام دریاها روی دوشمه ...
بغض توی گلوم بود ... با چشمام اشکامو قورت میدادم ...چونم تکون میخورد ...دیگه نمی تونستم با بینی نفس بکشم عمیق و محکم با دهان نفس می کشیدم ...
دستام یخ کرده بود ... پاهام سست شده بود ... انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید ...
کاش هیچ وقت اون لحظه رو تجربه نمی کردم ... بعد از این همه سال ... این جواب اون چه که می خواستم نبود ... این جواب اون همه التماس و گریه نبود ... این جواب اون همه این در و اون در نبود ...
خدایا می دونم این قسمت از زندگیم امتحانی بود که باید پس می دادم ...
امتحان سنگینی که تو ازم گرفتی و به تماشام نشستی ... کاش اون همه امیدوارم نمی کردی ... یه روز ازت می پرسم پس اون همه نور امید که به سمتم روانه می شد آشیانه سیمرغ...
ما را در سایت آشیانه سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: الهی رضا برضائک,الهی رضا برضائک و تسلیما,الهي رضا برضائک,
نویسنده:
بازدید: 104
تاريخ: سه
شنبه
7 دی
1395 ساعت: 18:05